روزنگاره ها :: .: از همین خاک :.
.: از همین خاک :.

از همین خاک می نویسم. همین.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۸۳ مطلب با موضوع «روزنگاره ها» ثبت شده است


[دسته بندی: روزنگاره]


نمی­دانم درست مشکل­م با این نوروز و عیدش چیست، اما می­دانم که سال­هاست  هر وقت می­آید، دل­م گیرِ گیرِ گیر می­شود. نه گیرِ کسی، فقط گیر. مثلِ نرم­افزاری که گیرِ خرابیِ یک فایل­ش باشد و بالا نیاورد. مثلِ ماشینی که چهار ستون­ش سالم باشد و رویِ فرم، اما یک سرِ باتری­ش خراب، یا مثلاً فیلترِ روغن یا بنزین­ش نادرست. به همین کوچکی و جزئی اما کارلنگ کن. نوروز که می­شود -این سال­ها- دل­م همین­جوری­ها گیر است. گیرِ جزئیات بسیار کوچک اما دل گیر انداز. مثلِ "محضِ خاطرِ جزئیات" یا "خُلقِ ناخوشِ خداحافظی" یا چه و چه،  که یا پیش­تر نوشته­م­شان یا قرارِ این متن­اند. نمی­دانم، شاید اگر خانه­واده­ای نمی­بود، با همه­ی دل­تنگی­ای که بهار داشت، باز می­شد به نظاره­ی نو شدن­ش نشست و تنها به عنوانِ بخشی از خانه­واده­ی بزرگِ طبیعت سبز شدن­ش را جشن گرفت. دیگر آن موقع لازم نبود که هی بردارم و به جایِ هرچه توصیفِ طبیعت که ممکن است، خودم را نه بخشی از طبیعت، که بخشی از یک سیستمِ بزرگِ اجتماعی بدانم که برایِ نقلِ عیب­هاش مجبور است قیدِ "نرم­افزار" به کار برد و "ماشین". ... چیزهایی که هیچ­گاه بهاری نمی­شوند.

دل­م گیرِ چیزهایِ بی­شمارِ دیگری هم هست البت،  که خاطره­ی بهار فقدان­شان را یادآورم می­شود. مثلِ لفظِ "پدربزرگ" که سال­هاست دیگر به کسی نگفته­ام. یا دوست داشتن که مدتی است دیگر کسی را نمی­توانم. یا آرام­ش که سال­هاست حتی به خواب هم ندیده­ام­ش. یا احترام که .... بگذریم. همان که گفتم: " نمی­دانم درست مشکل­م با این نوروز چیست" ... حتی زور نوشته­های این اواخرم نیز که نامِ نابرازنده­ی "داستان" بر آن­ها نهاده­ام و بیش­تر به سخن­رانی می­زنند تا "روایت"، شرحِ حالِ روزگارِ "گیر"ِ بهاری­م هست. روزگاری آن­قدر تنگ که گویی از درونِ قبرش روایت می­کنم.  روزگاری آن­چنان تنگ که رسیدن­ش را نویدی نی­دانم و تمام شدن­ش را چنان حسرتی نکشم. روزگاری که مجبورم تنها به سر کردن­ش و تاب­ش را آوردن. بی­که اجری باشد این تحمل را. ... و ماحصلِ این روزگار، این بار نیز "نوروزی که نمی­شویم"ی است که شرح می­دهم. تکه پاره­هایی که در فواصلِ مختلف، گیریِ دلم را زور آورده:

 

 

1: مَسکن بی مُسکّن

همیشه فکر می­کردم که بالاخره دردهای عالم را درمانی هست، اما این روزها، با پای­بندِ این خاک شدن، تلخ فهمیده­ام که هیچ دردی از دردهایِ عالم را درمانی نیست، تنها تسکینی شاید! ... و مسکّن هر چه که می­خواهد باشد، توفیری در اصلِ مکافات ندارد. یکی مثلِ من وتو به نوشتن، دردمان را تسکین می­دهیم. یکی به کاری دیگر. یکی هم اصلاً می­رود تویِ اصلِ خطِ نعشه­گی ... . یکی هم شاید خودش را آویزانِ ضریحی کند به مناجات. فرقی که دارد، اما همه­اش فراموشی است. همه مثلِ هم مسکّن انداخته­ایم بالا و لختی فارغ شده­ایم از دردهامان ... (شاید بهانه­ای برایِ داستانی. شهری که مردم­ش مُسکّن پرست­ند! اسم­ش هم "مَسکن بی مُسکّن"!)

 

2: قلّکِ فولادی

مثل قلک بزرگی است این ضریح­های امام­زاده­ها و بزرگ­زاده­ها. قلک­هایی به جمعِ چه؟ به جمعِ مصالح و دک و پزِ اضافی، اضافه به حرم. از انصاف نمی­خواهم پای بیرون بگذارم -اگر اصلاً در محدوده­اش باشم!-، اما این ضریح­ها شده­اند کانه قلک­های بزرگی انباشته از دردهایِ آدمیانِ مسلمان­نام، در عوضِ روایِ حاجت ... . و خب البته شاید این­جوری دیگر عجیب نباشد این که حاجت ناروایِ پرداخت کرده­ای برایِ باز پس گیریِ وجه­اش برگردد. حالا تو بگو "پنجاه تا تک تومانی رقمی نیست که بیارزد به زحمت­ش" ...خدا از دهان­ت بشنود، این­جوری دیگر اصلاً 5.000 تومان هم رقمی نیست؛ اصلاً فرضِ ناممکنِ 50.000 تومان هم. اما این واقعاً رقم گزافی است که بنده ایمان­ش را پایِ حاجت نارواییِ این بزرگ­زاده ها بفروشد. رقم خیلی خیلی زیادی است که "ارز"َش از "ارز"ِ بعضِ این بزرگ­زاده ها هم بیش­تر است. مگر نه این که با فروریختنِ ایمانی، قلبِ مأمنی خواهد ریخت؟ و مگر نه این که این لفظِ "مأمن" را به ازایِ "حرمِ امن خدا" می­شود گرفت؟

"روزی خواهد رسید که مساجد از زیورها پر می­شوند و از ایمان­ها تهی". بارها شنیده­اید این را. و شنیده­ام. حالا خاصیتِ جانشینی برش حادث کن، می­شود: "روزی خواهد رسید که "امام­زاده­ها/ بزرگ­زاده­ها/ حرم­ها" از "50 تومانی/ 5.000 تومانی/ 50.000 تومانی" پر می­شوند و از "همان ایمان ایضاً" تهی". ... نمی­شود؟!!!

اگر این قلک­ها را پلمپ می­کردند و کار را به صدقه می­کشاندند و خرج را می­سپردند به اهلِ صدقه، آن­گاه نه دستِ طلبی -تو بگو طلب­کاری و اضافه کن "به ناحق"- بر یقه­ی فولادیِ ضریحی می­رفت، و هم حاجتی روا شده بود از حاجت­مندِ بی­دخیل. هم ایضاً آن گزاره، بی­مصداق می­شد و هم گره­هایِ سستِ ایمانِ جماعتِ "دین کاسب" بر باد رفته نبود. (البت شاید خیلی هم ضرر نباشد ریختنِ ایمانِ کسبه که خود متضمنِ Elit شدنِ "ایمان" است(!) و از نااهل جدا آمدن!)

این نقد نیست. منتها خودِ نامؤمن­م را هرگاه می­بینم به پرداختِ سکه­ای از آن شکافِ باریکِ شیشه­ای، به استدعای حاجتی است. و بارها این حاجت ناروایی­ها کار دستِ دلِ دین دوست­م داده.

پس فکر کنم دیگر هیچ­وقت "پرداخت"ی نداشته باشم؛ آخر آن چه می­خرم بسی کم­ترست از آن چه که می­فروشم: "ذره ایمان­م را در برابرِ استدعایِ حاجت!". این را البت شاید عقلِ "ایمان­سنج"تان به حسابِ بدایمانیِ من بگذارد ... که خب بگذارد! به آن­جای­م! ... من اما فکر می­کنم که همین­قدر که حرم آرام­م می­کند کافی باشد بهرِ دلِ بی­بخارِ  این روزهای­م. همین.

از طرفی اسلام اصلاً دین دیده­باوری نیست. پس ابهت یک حادثه نبایستی خیلی نقشی در بهتِ حادثه بیننده­ی مسلمان داشته باشد، و در باورِ قدرِ آن چیز. مثلاً هیچ­گاه نبایستی ابهتِ اهرام در نظرِ مسلمان نشان­گرِ ابهت فرعون باشد یا این رسمِ مسخره­ی آمون پرستی ... و دیگرها.

ام­شب مردکِ زائری می­خواست پنج هزار تومانیِ تاخورده­اش را خورد کند، و لابد هزار را از آن -یا اگر کم­ترش میسر شد- خرجِ حاجت. با این­حساب هر خرجِ حاجتی می­شود بودجه­ای برایِ گسترشِ حرم. و این حرم مگر در عمل چه قدر مأمنی می­کند برایِ آن یارو؟ ... سرِ خسته­ای را آیا شب بالشی می­کند؟ خیر. گسترش حرم تنها و تنها به معنیِ پرداخت به دیده­باوریِ امت اسلام است. والّا حرمِ تک ضریحِ پنجره چوبی -جز در استقامت- چه توفیری با ضریحِ فولادیِ چند و چون دارد در چند و چونیِ ایمانِ مسلم؟ هان؟ مثلِ ماجرای کعبه است و مسجدالحرام که به روایتِ "جلال" روزی کوچکیِ مسجد، بزرگیِ کعبه را نمایان می­ساخت و حالا بزرگیِ مسجد کوچکی آن را توی چشم می­زند و خب پس بایسته است کعبه را از نو ساختن و بزرگ کردن لابد و به زیور آراستن ایضاً ... و همینی که اگر تا ته­ش بروی تازه اولِ راهِ بت­پرستی خواهی بود و شرک.

 

3: خارج از جوّ!

یکی از احادیثی که در مورد "جلال" معتبر می­دانم این است که "او حتی مجیزگوییِ خدا را هم نکرد". آن هم در آن بازارِ آشفته­ی مجیزگوییِ ایرانِ قبل از انقلاب. و البته بعدِ انقلاب­ش هم که ما دیده­ایم هم­چین این رسم باطل نشد. چه این­که، در ایرانِ ام­روزه­ای که من می­شناسم، به بهانه­ی "حریم، حرم و پس احترام" جوزده­گیِ ریاکول کرده­ای را باب می­کنند که گیرِ این نوشته است:

"مستندها و یادداشت­هایِ مناطقِ زیارتی." یکی­ش همین اردوهای مناطق عملیاتی که یک پارچه "جوزده­گی" است نه معرفت. که اگر قرارِ معرفت بود از بین نمی­رفت و فراموش نمی­شد. شاید معرفت عوض شود -تو بگو ارتقا یا Upgrade- اما از بین نمی­رود. این سفرهایِ به قولِ خودشان راهیانِ نور در عرضِ یک هفته جوزده­ات می­کند و در عرضِ نیم­روز خارج­ت از "جو"... . حالا برمی­دارند و مشتی جملاتِ ویترینیِ شعاری که معلوم نیست از کدام محدثی معتبر آمده می­کنند تویِ کله­ی تصمیم ناگیرنده­ی بچه­ی مردم و لابد انتظارِ تحول در حدِ عرفان هم دارند. (این چال اسکندرانِ ما به­تر از این عمل می­کند)

آن­هم که؟ هم­آنی که ام­روز "روایتِ راهیانِ نور" را می­نویسد برایِ سپاه و فردا "روایتِ کویرِ لوت" را برای استان­داری یزد و پس فردا "روایتِ مک دونالدهایِ عسلویه" را برایِ " ؟". این­ها کلمات براشان بابِ معاش است تنها. ارجی و شرفی در خود ندارند و نه در نسبتِ با حقیقت­ند(!)

 

4: لکنتِ نوشته

لکنتِ نوشته بخشی است از Parolِ نوشته. بایستی به آن احترام گذاشت. نبایستی با ویرایش­هایِ استاندارد گند کشید به فردیتِ حضرتِ نویسنده! ... .

 

5:تفرد و بافت

اصلاً چیزی به نامِ بافت را ظرفیت­های محدود است که می­سازد. (مثلِ بافت­های روستایی) نه یک هوش­مندی و زیبایی­شناسیِ خاص. بل که فقط وفقط همان محدودیت­ها. و این محدودیت­ها گاه حتی در هوش و حساب­کتاب و قریحه. و الّا روستاها و روستایی­ها و ایضاً شهرها و شهری­ها - که کمی چُسِ تمدن درداده­ترند فقط از قبلی­ها- پرند از فردیت­ها و پس تفاوت­ها و جزئیاتِ بافت ناساز. و مگر بافتی که ما نمی­توانیم ادعایِ زیبایی­اش را کنیم، چیزی جز همان بی­بافتیِ فردیت ساخته است؟ مشتی جزئیاتِ تنها "ضعف نشان" که بایسته­ای بوده­اند از نداریِ امکانی دیگر در بروز و پرداخت ... . یک دیوار کاه­گلیِ خشت­بنیه با ترک­هایی حاصلِ  کم­آبی مفرط و کم بنیه­ای ملات "کاه­گل" و زیادیِ آفتاب­. و آن­وقت همین­ها گیره شده برایِ عبورِ سیم برقِ "توسعه­ی روستایی"! با کوچه­هایی که درهم پشکل­ریز است و ماسه­ریز و خاکی. نشان­مند از شاخصه­ی سیستمِ حمل و نقلِ روستایی: حشم. و آن­وقت مسیرِ عبورِ تاکسیِ زردِ شهر. و آن­وقت تیرِ برق کاشته. و آن­وقت صندوقِ پست! آن­هم برای خانه­هایی که حتی صاحبان­شان بی­خبرند از پلاک­ش و هر وقت بخواهند نامه بنویسند به خودشان(!) تنها قید می­کنند: "روستای فلان، برسد به دستِ مش بهمان."

آدم­ها حداقل به ازایِ تعدادِ انگشتانِ دستِ "خودشان و هم­سر و هم­شیره و هم­قبیله و هم­سایه و هم­ده­شان" عَلَمِ تفاوت­ند با هم. و آن­وقت این­قدر ملزم به استانداریزه­ی جمع.

 

6: خُلقِ خداحافظی

از خُلق­های ناخوشی که والد و والده­ی محترم و محترمه­ی ما دارند یک این که گاهِ خداحافظی که می­شود هر چه واژه­ی رنجاننده که گیرشان می­آید پرت می­کنند طرفِ آن بی چاره­ای که گاهِ رفتن­ش رسیده. و عمراً اگر بگذارند یارو با "دلی آرام و قلبی مطمئن" عرصه­ی متبرک وجودشان را ترک کند. حتماً بایستی گفت و گلایه­ای از دستِ " - همیشه همین­طوری هستید!" و " - یعنی این قدر پیشِ ما اذیت شدید که ..." و " -حالا من هر چه می­خواهد بگویم، شما که کارِ خودت را می­کنی ..." و " -ما ارزشِ یک روز بیش­تر ماندنِ شما را هم نداشتیم ..." بارِ یارو کنند تا اگر کوله­ی سفرش هم سبک باشد، لااقل چیزی رویِ دل­ش سنگینی بکند.

 

7: چاره­هایِ درد، چاله­هایِ قلب

دردِ قلب را -نه قلب درد را- نمی­شود کاری­ش کرد. فقط می­شود آن را چال کرد در اعماقِ خودِ قلب و هی خاک ریخت روش. می­شود از دیگران پنهان­ش کرد، اما نمی­توانی از خودت هم ایضاً. ... نمی­شود برای قلب، درد قلب را انکار کرد. فقط باید هی خاک ریخت روی­ش تا جلوی زبانه کشیدن­ش را گرفت. ... تا جایی که دیگر نشود، ...  آن موقع است که دیگر برایِ پنهان کردن­ش خودت را چال می­کنند.

 

8: ریش­پوشی

ریش از به­ترین سترهایی است که می­توانی خیلی چیزها را پشت آن پنهان کنی؛ حالتِ صورت­ت را، درهم شکستن­ت را، ایده و عقیده­ات را، ضعف­ت را. حتی کوچکیِ چانه و گونه­ی پر جوش­ت را ... . آن­قدر هست که بتوانی حتی خودت را پشت­ش پنهان کنی.

 

9: خیالِ باطلِ ترمیم

از ذکرِ مصیبتِ خودِ نوروز که بگذرم تازه می­رسم بر سرِ ذکرِ مصیبتِ مجلس داریِ آن. این که  کس و کار داشتن با همه­ی حجمِ انعام­ش گاهی چه­قدر آزار دهنده می­شود. مگر تو در تمنایِ صله­ات چه چیزی بیش­تر از "احترام" از آن­ها خواسته­ای که با تمامِ سعی­شان در هم می­شکنندش؟ هان؟ ... خیلی است این که چیزناخواسته، حتی دعوت نشده و دعوت نکرده به زیارتِ صورِ قبیحه­شان یک گوشه بنشینی و عرضِ سلامی و فرورفتن در خودی و انتظارِ این که قدِ آن تابلویِ زهوار در رفته­ی چهارچوب سبز احترام­ت را نگه دارند و بوقِ اضافی تویِ خلوتِ گوش و دل و جانِ بی کس­ت نزنند؟ ... آخر چه­قدر تلقین که "مرنج و مرنجان" و باز هم دوستان شاکیِ این که در بازیِ رنج، هم­بازی­شان نشده ای ... و برنجانندت و خیلی سرراست بگویی که "لطفاً مخرجِ مشترکِ رنج­پردازی­تان را بگیرید طرفی دیگر" و به­شان بربخورد... . نمی­دانم.

خیلی نخواسته­ام، به خدا قسم که خیلی نیست این­که گفته­ام: "لطفاً پا رویِ دمِ خرم نگذارید". با همه­ی تابلوهایِ راه­نما و تجربه­ی تاریخیِ دوستان از کمّ و کِیفِ دردی که دم­م می­تواند بر خویش کشاند. .... .

ام­روز عید بود. این را نه از "یا محول" های­ش فهمیدم، نه از "ثانیه شماری" های­ش، نه از "عطرِ محبتِ نفس­های آغوش آماده"، نه از "تلالویِ قرآنِ جلویِ آیینه"، نه حتی از "شورِ رنگ کردنِ تخمِ­مرغ­های سفره"، نه از "لب جنباندنِ ماهیِ تویِ سفره"، نه از" سرهایِ در فکر فرو رفته" و نه از هیچ نشانه­ی ثوابِ دیگر. این را تنها از دست دادن­ها و روبوسی­هایِ صدتایک­غاز فهمیدم که مرزی بود میانِ سالی که گذشت و سالی که آمد. همین. ... و برایِ من که هیچ­گاه دربندِ رسومِ سفره نبوده­ام ... و هیچ­وقت هم معنای­ش را -منهایِ این که رسم است- درست نفهمیده­ام، خیلی نشان بود به بی­شأنیِ سالی که به قرارداد نو می­شود ... . و ما همه پای­نابندِ این قراردادِ (تو بگو) مضحک.

نمی­دانید دلِ محتاجِ ترمیم­م را به امیدِ کدام مرمت­نامه به این سفر کشاندم ... و حالا در هم شکسته­تر ... و ناامیدتر ... از خیالِ باطلِ ترمیم.  

یادم نمی­آید که هیچ وقتِ چیزی بیش از یک دلقک بوده باشم برایِ این خانه­واده­ی محترم. دلقکی که تنها وظیفه­اش عمل کردن به آن نقشِ کمیکِ "سجاد" بودن­ش هست و پایین مجلس شکل­ک در آوردن که دوستان بزرگی­شان را در آیینه­ی کوچکی و تحقیرِ من ببینند و  دل­شان خوش باشد این که کسی هستند از طائفه­ی عاقل­اندرسفیه نگاه اندازان ... حالا حالِ از خویش رانده­ها را درست درک می­کنم. ... حالِ عموی­م را ... حال دایی­ام را ... حالِ ... حالِ خودِ خودِ خودم را. حالِ موجودِ بلامصرفِ بی­شأنی که قدرِ یک مهمانِ گنده­دماغِ از راه رسیده هم قدر ندارد ... که اگر به دروغ هم شده، - آن هم نه محضِ خاطرِ او که محضِ خاطرِ شأنِ خودشان- چهرخند بر او بنمایند و کمی تحمل­ش که بعدِ ساعتی نشستن و چهارتا استکان چایِ گلستان خوردن راه­ش را بگیرد و برود ردِ کارش.

نمی­دانم. دل­م گرفته. حتی بیش­تر از آن که رگ­م گرفته باشد. (آخر خیلی کم پیش می­آید که برایِ خودم رگِ گردنی شوم)   

آدم­ها چه­قدر که این روزها محق­ند به سنگ شدن.  ... (شاید یک داستانی هم درباره­ی این نوشتم. اگر(از دل که گذشته­ام،) دماغی باقی باشد. درباره­ی مردی که می­خواست سنگ باشد. بس که انسان بودن زجرش داده بود) ... . همین. والسلام. و الذکرُ الترحیم عندِ العید!

 

 

10: بالی برایِ رنج

بعضِ از این مورچه­های بال­دار را که آدم می­بیند فکر برش می­دارد که "ای بابا! بال هم در عالمِ خلقتِ این جانوران عجب چیزِ بی­حساب و کتابی بوده است ها!". یارو -حضرتِ مورچه- بعدِ یک عمر بی­بال سر کردن و شش پا بر زمین داشتن حال بایستی بپر باشد و عالمی خیلی­خیلی گنده­تر از عالمِ سیرِ سابق­ش را سیاحت کند. آن هم با چه زحمتی! ... دو تا بالِ نافرمِ بلند، که دو سوم بیش از هیکل­ش طول دارد را بایستی یک جایی بالایِ تن­ش جمع و جور کند و تویِ این تجمع­های مورچه­ای هم هی این­ور و آن­ور شود و بال را با هزار زحمت از زیرِ دست و پایِ جماعت بکشد بیرون. به هر بادی هم که بی­قرار می­شوند، به هر طرف بر باد رفته. اصلاً معاشِ این جماعت، خاکی است و عظمتِ عظم­شان هم. آن­وقت بایستی خودشان را قاطیِ جماعتِ "بپر" ببینند و مدام به در و دیوار بخورند و تویِ توریِ پنجره­ها گیر کنند و محوِ جمالِ "مه­تابی" گیج بزنند. ...

نمی­دانم این بی­چاره­ها هم آیا هیچ­وقت دستِ گلایه­ای به درگاهِ خداشان بلند کرده­اند یا نه، فقط به غریزه­ای مدام شده­اند به "الحمد" گفتن!  

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"نوروزی که نمی­شویم"، نقلِ مثلاً  انسان شناسانه­ی سه سال پیشِ من از "نوروز" بود که می­توانید از قسمتِ "مقاله­های پیشینِ من" دانلودش کنید.         

 

سجاد پورخسروانی
۱۰ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ اضافه

[دسته بندی: روزنگاره]


چیزهایِ خیلی خیلی کوچکی هستند در زنده گی که بنایِ زنده گی را می سازند و محکم می کنند. آن ها جزئیات ند. چیزهایِ خیلی خیلی ریزی که بس که کوچک ند و به چشم نایا معمولاً فراموش می شوند، حال آن که علاقه ی زنده گی را همین ها هستند که می سازند. مثلِ خندیدن به یک کارِ اشتباه، مثل بخش ش های کوچکِ گناه های کوچک. مثلِ شرکت کردن در خلاف های کوچکِ خویش. مثلِ رنگ و طعم و مزه ی نه چندانِ متفاوت اما به اندازه ی یک ادویه یا دو تا قُلِ بیش ترِ غذا خاص. مثلِ کشیدنِ یک نخ سیگار کم تر به مناسبتِ سال گردِ تولدِ عزیزی. مثلِ یک پیامِ ناچیزِ "روزت مبارک" که مثلِ شماره دادنِ به این دخترهای مقنعه سورمه ای رویِ یک تکه کاغذِ کوچکِ 4 در 6 سانتی می نویسی و بی که بفهمد می گذاری تویِ جیبِ مانتوی ش تا تویِ آن اتوبوسِ واحدِ لعنتی وقتی که می خواهد دست بکند توی جیب ش و سکه دربیاورد ببیند و ... . مثلِ در آغوش گرفتن هایِ کوتاه اما مکرر و گرم. مثلِ سلام های تکی که تنها به یکی است که می گویی. مثلِ گذشت ... مثلِ گذشت ... مثلِ گذشت ... آن هم نه خیلی بزرگ و فداکارانه، که کوچک و یادآورانه، که مهم من و توییم که در کنارِ هم ایم نه آن کل هایِ متمدنانه ی خشک و رسمی که مجبوریم همیشه تویِ جمع های عصا قورت داده، مبادیِ آداب شان باشیم. چه اشکال دارد وقتی که توی جمعِ کوچکِ چهار نفره مان نشسته ایم هی نخواهیم تمرینِ ادبِ مجلسی کنیم و بگذاریم که آنی که لیسیدنِ تهِ بشقاب ش را دوست دارد ... بلیسد، آن قدر که اصلاً تهِ بشقابِ ملامین برق بزند. مگر قرار است رسمِ زنده گی مان را به بابِ تمدن ببندیم؟ هان؟ ... گورِ پدرِ آدابِ مجلسی. گورِ پدرِ این قوانینِ استانداردیزه ای که جزئیات را مثلِ کارگرهای جزء، هر وقت که دیگر به کارش نیامد می اندازد دور. لعنت به هر چه "دیگران چه می گویند؟!!.." هست. لعنت به هر چه خوش حالی را به بهانه ی خوش بختی خراب می کند. ... بنده به شخصه زنده گیِ آدم های خوش حال را بیش از زنده گیِ آدم های به حسابِ خودشان خوش بخت می پسندم. بگذارید بعضی وقت ها -تنها محضِ خاطرِ جزئیات- بشقاب های مان را لیس بزنیم. همه گی با هم، یک دست و با یک ریتم. آخر زنده گی را همین جزئیات است که می سازد، همین ته مزه های مانده ی کفِ کاسه ها؛  نه ایدئولوژی هایِ بزرگِ تمدن پرداز. ... . شما را به خدا، محضِ خاطرِ جزئیات.  

سجاد پورخسروانی
۲۳ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ اضافه

 

(دسته بندی: روزنگاره)

دوستِ نه چندان شفیقِ ما با طولِ 191 و عرضِ 60 و وزنِ 94، موقعِ ناهار چانه­ی "مسألةٌ"ش به کار افتاد که: "یا رفیقی! این جماعت عشقِ «فیلم کره­ای» و «فیلم هندی» را چه می­شود آیا؟". و آن قدر جستنِ چونیِ این سؤال برای­ش مسأله شده بود که بی­خیالِ لقمه­های 180 تومانی­ای که من از الویه­ی 3600 تومانی می­گرفتم، خیره منتظرِ پاسخ بود ... .

-     آدمِ عشقِ فیلم، مخصوصاً از نوعِ هندی و کره­ای و چینی و ژاپنی­اش، از غذای­ش هم که شده می­گذرد برای این که به وقت­ش طعامی را تویِ آن خندقِ بلا بریزد که از بابِ تصویرِ آن کذاها سفارش­ شده. و بعد می­شود مانکنی بی­هویت که پوسته­ی توخالی­ش را گه و گاه به رنگی در می­آورند. ... چرا؟!

·     ببین برادر! اساساً(!) جوابِ این پرسشِ تو برمی­گردد به مقاله­ی جلیلِ بنده که با عنوانِ "من­های ممکن" نگاشته شده بود. جناب­ت اگر آن­موقع، به جایِ این بازی­گوشی­ها می­رفت سراغِ کسبِ معرفت از آن مهم، حالا به این "چه می­شود"ها نمی­افتاد ...

دیدم مساحتِ 11460 سانتی­اش هم­چین بگی­نگی به سرخی می­زند و عن­قریب است که هیبتِ 90 کیلویی­اش خراب شود روی سرِ چند گرمی­ام(!)، فلذا به حالتِ خرابِ­رفیقی ادامه­اش را گرفتم که:

·     بگذریم حالا! مهم معرفت­جوییِ توست رفیق، و ارادتِ من به تو که هنوز جابر پاست (و دقیقاً با همین ترتیبِ ادا) ... در یک کلام بگویم­ت که اساساً (!) فیلم چیزی را به تو می­دهد که نداری، و آن به زعمِ نا زُعَمانانه­ی من" امکان" است.

.

.

.

و کلاً رفتم در نقشِ سخن­رانی:

همین یک مدت پیش "Rab Ne Baba Di Jodi"ی هندی را نگاه می­کردم. فیلی با امتیازِ 6.8 IMDB و عنوان گرفته به عاشقانه­ترین فیلمِ 2008 بالی­وود.  وقتی هم که نگاه می­کردم هم­چین هم در عالمِ نشانه­شناسِ مغزم فسفر نمی­سوزاندم به کشف و نقد. یک فیلم بود که منِ ریشویِ عزب با همه­ی سوبژکتیویته­ی مذهبی­م (تو بگو التقاطی) امکان­جو به عالمِ عاشقانه­اش پای گذاشته بودم، همین. تو تویِ اتاقِ کارت یا خواب­ت، بی هیچ امکانی سر­می­کنی؛ بعد پشتِ لپ­تاپ یا پایِ تلویزیون،  از عالمِ فیلم  امکان­هایِ خواسته­ات سرازیر می­شوند و تو به رسمِ نیاز، دست می­بری به چیدنِ امکان­ها و ماجراها و آدم­ها و مدل­ها. آن­وقت، کم­کم­ک، تویی که زاده شده­ای به جاری شدن در زمین و انتخاب­گر بودن در زنده­گی، می­بلعی تمامِ انتخاب­های دیگری را و امکان­های دیگری را. و خب، حالا که این دنیایِ خیالی به­ترت می­زند از واقع و امکان­دارتر، پس می­شوی آدمِ آن انتخاب­ها و ... عاقبت­ها. و دل­بسته­ی آن. و جدا افتاده از عالمی که درون­ش می­زی­ای. لباس­ت می­شود پیرهنِ زردِ ژیگولی و شلوارِ جینِ پاره و کفشِ سفیدِ نایک، ... و لباسِ کسی را که می­پسندی می­شود بالاپوشِ رکابیِ فیروزه­ای و شلوار کشیِ بنفش و گیس­بندِ سفید. و حالا بگرد میانِ جماعتِ لچک به سر که ... . این جوری­ها هر چه بین باشی-چه هندی­بین باشی و چه کره­ای­بین و چه انیمه­بین- می­شوی همان پسند: هندی­پسند و کره­ای­پسند و انیمه­پسند. و بعد از آن شبه­هندی و شبه­کره­ای و شبه­مانگایی. از حبِّ داستان می­افتی به مدلِ داستان. شبیهِ آدم­های ساری­پوش و شنل­پوش و چشم بادامی ... بی که آن­ها باشی، یا دنیایِ تو دنیایِ آن­ها. یا بی که امکانِ آن­ها برای­ت ممکن­شونده باشد. ... البت آمریکایی­بین هم-من حیث الپروسه(!)- می­شود یک چیزی تویِ همین (بی­)مایه­ها ، منتها ممکن­تر و وحشی­تر و پس­گراتر. ایرانی­بین هم همین­طور است، هر گاه نشانه­هایِ واقعیِ امکانِ توی داستان، کم­تر و کم­رنگ­تر از نشانه­هایِ خیالیِ آن باشد. (و این­هم که می­گویم خیالی، صرفاً منظورم فانتزی نیست.)

"این مسابقه را خدا راه انداخته است"ِ هندی جماعت، برایِ سامان­دهی و امیددهی به زنده­گیِ هندی­هایی است که ناخواسته ازدواج کرده­اند و حالا این تیره­رویانِ قرنِ بیستمی که مثلِ پیشینیان­شان تحملِ حملِ زنده­گی را صبورانه ندارند، با دیدنِ این سیر فیلم­ها تلقین می­شوند که حداقل مشکل­شان را یک­شبه با طلاق حل نکنند، یا زن­هایِ عاجزِ به عقدِ دیگری درآمده­شان دست به خودکشی نزنند. اما ماشاءالخلق! این فیلم­هایِ ایرانی کرور کرور درسِ نکبت به خوش­بیار و بدبیارِ این دیار می­آموزند از خانه­های بتونیِ خوش­بخت و خانه­هایِ سیمانیِ نیم­بخت و خانه­هایِ کاه­گلیِ بدبخت ... و آخر سر هم بایستی به احترام­شان نقدِ هفت بگذاری لابد! ... . بگذریم. کاری به خوب و بدش ندارم. همین­قدر که بدِ قضیه­ "بی­امکانی"ِ من و توست، و خوبِ آن، چُس­مثقال "امکان"ی که رسانه می­دهدت.

... در ضمن به گمان­م فیلم هندی-با همه­ی شأنِ لب­گزش که انگار از فیلمِ پرنو هم کم پریستیژتر است- همیشه خوب تمام می­شود و این یعنی یقینِ فطری به خدایی که کارها را به خیر تمام می­کند همیشه و خوبی­ها را به ختمِ خوب؛ آن­هم برای جماعتی که به ختمِ بد هم قانع­ند، چه که هندی­ند و مسخ­باور. اما فیلم­سازِ ایرانی و نویسنده­اش-که شاید من هم قاطی­شان- با سیاه "بسم" می­گوید با سیاه "ختم"؛ انگار که نه دنیا را خدایی است و نه کاشته­ی نیکویِ کسی را برداشتِ نیکویی ...


-     بسه دیگه! بریم کلاس ...

نگاهی ملتمسانه به ظرفِ الویه­ها انداختم، بدمذهب گربه­لیس­ش کرده بود، همه­ی 3000 تومانِ باقی مانده­اش را. بس کردم ... .

       

 

سجاد پورخسروانی
۰۹ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ اضافه

همین جوری هاست دیگر، وقتی چیزی برای ورزیدن نداشته باشی، چیزی هم برای نوشتن نخواهی داشت. اینی را هم که الآن دارم می نویسم حتم مالِ ذوق زده گیِ"ایول کم الله"ی است که رفیقِ نه چندان مفارقت دارم به "Canco"ِ مشکی ام گفته. (درباره ی قلم م اظهار لطف کرد و  از آن رو که قلم م cancoی مشکی است پس لابد ...).

راست است. راستِ راست، این که جماعتِ بنویس خودش را در نوشتن بازمی یابد و جماعتِ دیگر خودشان را در دیگرها. اما نمی دانم چون است که چندی بی خیال خویش یابی شده ام، تا آن جا که وبلاگِ دیر به روز شونده ی ما را هم موردِ لطفِ "پس چرا دیگر چیزی نمی نویسی؟" قرار داده اند. بگذریم، لطفِ شرحِ حال، نه به تغییر احوال است و نه به سبک سازیِ بار، که این هر دو را وقتی محمل، که همان "دل" باشد  نه باشد، پس دیگر این روده درازی ها همه لاف است.

دل م خیلی داستان می خواهد. خیلی خیلی. اما همان دل م باز، به نوشتن نمی رود. اصلاً دل وقتی بی دل دار شد همین جوری ها بی بخار هم می شود. و دلِ بی بخارم را چه فایده این که برای وان نوت سفره کنم؟ هان؟ خدا ما را ول کرده، ما خودمان را و او را ... دیگر، دیگرها چه اهمیتی دارد. اگر عمری بود و توفیقی "شهر نو" را انجام می کنم و همین. می نشینم گوشه ای به اشهد گفتن. ... و آن هم نه از رویِ امید، که تنها من حیث التوجیح ... یا ... چه می دانم. الآن هم مثل باقیِ وامانده گی های م بولدیکِ "نمی دانم" حتمی است و مکرر. پس ول کنم این روده درازی ها را ... و فقط همین: دل م خالی است. مثلِ یک تنگِ بی ماهی، مثلِ یک بلورِ بی شمع، مثلِ ... مثلِ ... همین دل.

سجاد پورخسروانی
۱۶ بهمن ۹۱ ، ۰۱:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ اضافه

البت دروغ چرا؟ یک جایی هست که هم خدا گواه­ش را داده و هم فرستاده­ی خدا، و آن­هم ارضِ خون­گرمِ «جهنم». گفته می­شود که عزب­ها به بهشت نمی­روند، اما اضاف کنم که مسلماً به پارک هم خیلی نمی­روند، کار را که دیگر اصلاً نگو، به خیال­شان هم نمی­رود. به خیال­شان نمی­شود عزب بود و کارمندِ خوب هم بود ایضاً، آخر عزب جماعت که بند نمی­شود یک­جا. نه از اخراجی می­ترسد و نه از توبیخی. حدش هم که سر رسید، کوله­اش را برمی­دارد، سرِ دکه­ی روزنامه­فروشی یک ستون آگهیِ استخدام می­خرد و می­رود سراغِ بعدی. زن و بچه و گیر و پایِ­دربند که ندارد که سرخم کند و چشم­چشم­گویانِ رئیس، رقمِ آخرِ ماه را برآورد کند. عزب همین است، به قولِ قدما یک آسمان­جولِ بی­خیال. ...

... خیال کرده­اند اما! عزب را هم ردیفِ غضب می­آورند و به خیالِ دلِ متأهل­شان که همین درستیِ ماجرا را رقم خواهد زد. نمی­دانند که نسلِ سوم و چهارمی است که می­رود که عزب باشد و نمی­دانند که عزب بودنِ جماعتِ یک کشور، عزب بودنِ یک کشور است. و توِ خواننده که احتمالاً این اراجیفِ رفته را به حسابِ «دلِ پرِ عزبِ ما» از زمانه انگاشته­ای، عزب را بردار و فقدانِ محبت، رشد، تکلیف، تعهد و از این دست بگذار. و بعد لب­هات را بگز که یک ریشوی کف کرده، در عینِ بی­چشم و رویی  برداشته است و آن کلمه­ی غضب­بردارِ سرخ­کننده را هی گذاشته است و هی تعمیم داده است و هی تکرارش کرده ... . همین جوری­هاست، عزب، کلمه­ای است ناخوش­آیند.   کلمه­ای که مالِ یک جور آدم­هایِ عجیب­غریبِ طبیعت­ستیز است که برخلافِ فطرتِ انسانی و غریزه­ی شاید حیوانی­شان، دوری جسته­اند از عالمِ نسوان. آدم­هایی که هیچ وقت به مجالسِ متأهلی دعوت نمی­شوند، هیچ ارجی در پیشِ رفیقان ندارند، و ایضاً از کلیه­ی مشاغلِ دولتی و سه­لتی و کلاً «لتی»-به قولِ امیرخانی- بی­بهره­اند. یا حداقل از مزایای­ش. بعد هم توی هر اداره­ای که باشند، نخاله محسوب می­شوند و فلذا بایسته است این که مثلِ خر ازشان کار بکشی و مثلِ سگ پاچه­شان را بگیری. ... منتهایِ داستان، منطقِ روایی، این­جا  زیرِ سؤال می­رود که «اکثرکُم عزب». و از این گزاره این­جور استنباط می­آید  که پس «اکثرکم» مشتمل­ید بر احکامِ رفته بر      بی­ایمانیِ عزب جماعت.

همین هم هست، فکر کرده­ای نیست؟ ... اگر تو عزب بین بوده­ای و قاضی، من عزب بوده­ام و مجرم. و که از مجرم عالم­تر است به جرم­ش؟! غیرِ خدا-. عزبی یعنی زنده­گیِ خویش­مدارانه. و تو گر در بندِ خویش ماندی، روزی ناگزیر به خویش­ستیزی خواهی رسید. ... ول کن­م این ارجیف را. قصدِ مقاله ندارم، چه دیگر آن­گاه، نمی­توانستم کلماتِ صادقانه­ای هم­چون کلمه­ی سطر بعد بیاورم. قصدم روزنگاره­ای است که از بدِ ماجرا تنها گوینده­اش ما شده­ایم. مایی که تنها عزبِ روزگار نیستم، و دیگر عزبان انگار که سرشان به کارِ مهم­تری غیر از زنده­گی گرم است.

 این­ها که رفت، همه­گی شمایل بود. اما مسأله­ی عزبیت، که می­شودش این­جا با نام «تفرد» راند و من می­نه­رانم-چه که عجیب خوش­ریخت و مامانی می­شود و نباید- گوشت و خون و استخوانی هم دارد، و حتی روحی. پس بایسته است از آن­ها سخن گفتن. خیلی­ها مسأله­ی عزبیت را به مذاقِ کورِ عزب جماعت برمی­گردانند، مخصوصاً تویِ این دوره زمانه­ی «من هنوز فردِ آرزوهام رو پیدا نکردم». اما هر­کس هم­چو شکرِ شیرینی خورده، گُه خورده(این همان کلمه­ای بود که پیش­تر ذکرش آمد). بنده به عنوانِ یک پایه­ی همیشه­گیِ مجالسِ عزب­نشینی خدمت­تان عرض می­کنم که هر کدام از این شازده پسرها و شاه­زاده دخترها بنا بر آمارِ موجود (از این حرف­های خر کنی) حداقل یک­بار قلب­شان پیش پایِ کسی لرزیده است و خاطرِ کسی را تویِ خواب برده­اند. مسأله بر سرِ فرهنگی است که می­رود که «عزبیت» را قبح­زدایی کند و «دیر از دایره­ی عزبیت درآمدن» را معقول بنمایاند.

پیش­ترها، دبیرستان که بودیم، عادتِ شهرگردی و پیاده­روی­های عصرانه یا شبانه، مسلمِ همیشه­مان بود. و بنده برای اولین­بار می­خواهم پرده از رازِ چیزناکی در این مورد بردارم؛ و آن این­که در این پیاده­روی­های نوجوانانه، آدمی، چه پسر-که ما بوده­ایم- و چه دختر-که خیر- اصلِ ثابتی برای حرف زدن دارد: اصلِ راستینِ جنس مخالف. اگر عیب است، اگر زشت است، اگر لب گزی می­آورد، ... به هر رو همین است. توی دوره­ی دبیرستان آدم­ها دو دسته­اند، دسته­ی اول را که ول­ش-که صبح تا شب به فکرِ کنکورند- و دسته­ی دوم هم­اینی که گفتم. طرف مسجدی باشد یا محفلی، ریشی باشد یا موسیخکی، خوش­درس باشد یا نه، همین است. دسته­ی سوم را اگر شما یافتی، اول در مذکر یا مؤنث بودن­ش شک کن.

یک رفیق داشتیم، و البت هنوز هم داریم که هر وقت ما را می­دید می­گفت: «فلانی! گرفتی؟!» و منظورش «زن» بود. بنده­خدا اصلاً همه­ی همّ­و­غم­ش همین بود و حالا دارد جوری دوره­ی ارشدش را مثلِ آدم­های بریده از دنیا و درویش­مسلک می­گذراند که انگار از روزِ ازل «زن»ی در عالم نبوده. گرفتید چه شد؟ یارو بعدِ چهار سال درس خواندن و چند سال پشت کنکور ماندن و سربازی رفتن و ارشد­نشین شدن، بالکل خاطرِ ازدواج از کله­اش -تو بگو از قلب­ش- افتاده. و راست­ش این که، «ازدواج» تنها چیزی نبوده که از کله اش افتاده. نمازش را هم دیگر      بی­خیال شده. حوصله­ی فک و فامیل و دوست و رفیق را هم ندارد دیگر، و حتی همان درس­خوانی­ش هم دیگر    درسِ­خوانیِ یک آدم درس­دوست نیست. یارو درس می­خواند، کلاس می­رود، کار می­کند، فقط و فقط برای این­که این­ها همین­جوری افتاده­اند در زنده­گی­ش. و چه زنده­گی­ای؟ ... زنده گی­ای که توی آن نشود محبت ورزید و محبت دید که زنده­گی نیست ... شاید یک چیز باشد در همان مایه­های «گی».

ام­روزه روز عاقل­ترینِ آدم­های عصر من وقتی یک داماد بیست ساله می­بینند پقی می­زنند زیرِ خنده و دست­شان را به نشانه­ی حرفِ مهمی زدن می­برند زیرِ چانه­ی مبارک­شان که: «بچه­اند و بچه­بازی است». یادشان نیست که بچه سن نیست، ماهیتی است که گاهی تا شصت ساله­گی هم ادامه می­یابد. و یکی از عواملِ پیربچه شدن­ها، همین عزبیت است. آدمِ عزب، فقط یک آدمِ تنهایِ غیرمتأهل نیست. آدمِ عزب، موجودی است که با همه­ی بزرگی و گاه دانش­اندوخته­گی­اش، بچه است. آدمِ متأهل، با همه­ی شاید سر در کتاب نابوده­گی­ش، چیزها می­داند که آدمِ عزب توی معادلاتِ درجه­ی سومِ پیچیده­ی کوانتومی­ش حتی احتمالی برای آن­ها نمی­تواند قائل شود. آدمِ عزب، تنها یک آدمِ عزب نیست که توی کتاب­ها همیشه جای­ش تویِ نخاله­ها باشد، آدمِ عزب، آدمی است      بی­کِشته زمینی. آدمی است که بذرِ محبت و دیگرخواهی و از خویش برون آمده­گی در او عقیم مانده. آدمی است که اگر توی قصر هم باشد، بخت­ش نافرم است. گواهِ اولِ این سیاهه­ها را مکرر می­شوم: «جهنم پر است از     عزب­ها». فقط بحثِ اکمالِ نصفِ دین نیست، بحثِ نصف شخصیت است، بحثِ نصف ایمان است، بحثِ همه­ی زنده­گی است. بحثِ همه­ی شکوفه­های ممکنِ آدمی است که در «دریغ کردن یا شدنِ آدمی» از «با دیگری تؤامان شدن» نافعل گشته­اند. مثلِ شاخه­هایِ خشکی که دیگر فقط به درد لباسِ زیر پهن کردن می خورند و هیزم شدن.

آدمِ عزب، تنها موجودِ بداقبالِ جامعه­ستیز نیست، مدلی است از زنده­گی که شیطان تبلیغ­ش می­کند، و جامعه­ی مسلمانِ ما میل­ش. جامعه­ای که توی خواست­گاری­های­ش همه­ی لوازمِ ازدواجِ یک آدم را می­فرستند تهِ صف تا جایی برای عرضِ اندامِ «مایملک» و «چه داشته»ی طرف پیدا شود. و آن همه­ی پس­رانده چه­اند؟ دوست داشتن و دوست داشته شدن و معقول بودن و مؤمن بودن. هیچ ابویِ محترمی سرِ مجلسِ خواست­گاری، کاری به  مردانه­گیِ خواست­گار ندارد. هیچ مادری نمی­پرسد: «آیا شما دختر مرا دوست دارید؟». این­ها که مهم نیست انگار. تنها چیزی که پرسیده می­شود این است که: «آیا حضرت داماد خانه­ی سرِ نبش و ماشینِ 18 میلیونی و کارِ با مزایا دارد یا خیر؟». و هیچ­کس نیست که به اولیایِ محترم و ایضاً محترمه­ی عروسِ بالقوه بگوید که «یارو! برو دخترت را بده به سمساریِ سرِ محل پس!». همه­ی پدردخترها سوداگر شده­اند انگار.

یک ماجرایی که همیشه برای­م جالبیت دارد، مدلِ زنده­گی بگذشته­ای است که در جنگ اتفاق­ش رفت. مدلِ زنده­گی­ای که آدمِ عزبِ بیست ساله را از جبهه می­کشاند شهر به خواست­گاریِ دختری، و بعد از یک هفته   برمی­گرداند و بی­خیالِ آن زیباروی منتظر، جنازه­ی شهیدش را پس می­فرستاد برای­ش. رسم غریبی داشتند   این­ها. توی جنگ بودند و شاد بودند. هیچ وقت هم ازدواج و جهاد را منافیِ هم ندیدند و سدِّ راهِ هم. عجیب بود، عجیب­تر از این که هم­چو منی بتوان­م درونِ هم­چو نوشته­ای ذکرش را آرم. من تنها می­توانم دست بگیرم  دعوتیه­ی شیطان را و مثلِ باقیِ مردمانِ این تاریخ، دنیایِ منفردش را تبلیغ کنم و بعد بنال­م  که «بله! روزگار هم عجب گَنده بازارِ بی­مهر شده­ای است» و از این اراجیف... .

بس کنم. حوصله­ام بیش از این نیست. سه تا کار داشتم برای نوشتن و ایضاً «شهرِ نو»یی که قصه­اش طولانی شد و 12 ماه است که به تعلیق­ش انداخته­ام و این همه از صدقه سرِ ملولیِ قلم. و آن هم از ملولیِ دل ... که خودتان به­تر می­دانید. این­ها را هم که نوشتم، بایسته­ای بود که آمد، وگر­نه واجب­تر این بود که «حیا: بستِ جامعه­ی وحدانی» و «من­های ممکن» و «زنای ذهنی» ، که سه مقاله­اند در دستِ نوشتن را پیش­تر ارزانی دارم. و اوجب این که ... بخوابم. بر هر رو، کم­داشتِ این نوشته را به حسابِ دردآلوده­گی و اول­بارگویه­گی­ام بگیرید، و بخشیدن و نابخشیدن را هم بدانید که برای­م پشیزی اهمیت ندارد. اما اگر شما براتان مهم است ... و  اگر دشمنِ مدلی هستید که می­رود که همه­گیر شود، پس اضافه کنید در زیر بایسته­هاتان را. همین.          

  

ــــــــــــــــــــ

 (1) دزدیِ قالتاقانه­ای از نامِ کتابِ «جایی برای پیرمردها نیست» نوشته­ی «کارمک مک­کارتی».     

 

سجاد پورخسروانی
۱۳ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ اضافه