روزنگاره ها :: .: از همین خاک :.
.: از همین خاک :.

از همین خاک می نویسم. همین.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۸۳ مطلب با موضوع «روزنگاره ها» ثبت شده است


نمی کنم و می کنم. مدتی است. مدتی است خیلی کارها نمی کنم و می کنم خیلی دیگر کارها را. و نه با سربلندی. اما یک جایی باید جلویِ این بنده ی خاک بر سرِ معمول را می گرفتم. باید یک جایی از وضعِ موجود پای فرا می گذاشتم. حالا اگر پیش نه، پس. نمی شد همان طور سر و مر و گنده آمد و رفت و بنده گی کرد و به هیچ دل بست. آخر وقتی به هست دل می بندی، یک روز هست ها می شوند عادت، می شوند معمول، و چیزی که معمول باشد  و از سرِعادت مثل این است که  نباشد. چون دیگر اراده پشت ش نیست، تنها یک رسمِ مسخ شده ی، پس مسخره شده است. باید یک جایی از بودن به رسمِ کبریتِ بی خطر برمی گذشتم. و اکنون گذشته ام. جایی در پس( اگر پس و پیشی باشد)، و بی ندایِ حقی که در گوشم پیچیده باشد به طیب الله. ... نوشتن م را که خودم پس زدم، عقده ی بر لسان م هم که خدا به واسطه ی کرده ها و ناکرده هایم گذاشته. حالا مانده ام، با یک طبق عهد که هر شام- و ایضاً صبح و ظهر و عصر-می کنم شان بالشتی زیرِ سرِ بی سودای این ایام. 

چشم م کم سو می زند. گوشم م کم سو می زند. قلب م کم سو می زند. و خودم هم کم کم ک دارم بی رو به سویی سنگ می شوم. ... و از خود می پرسم: هذا عاقبهٌ لِلـ؟ ... 

سجاد پورخسروانی
۲۳ آذر ۹۱ ، ۰۰:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ اضافه

هر داستان نویسی، یک انگل دارِ مبتلا است. مجبور است بنشیند پایِ دفتردستکِ نوشتارش و سایه ای از هست های جنبانِ درون ش را بریزد روی سفیدیِ کاغذ. مثلِ ارضاء شدن، سریع نه، اما به گذراییِ همان. سایه ها هل ت می دهند پایِ کاغذ و قلم -یا امروزی هاش پایِ  کی بود و مانیتور- و می گویند "یاالله". شورِ داستان، شوری است از ترکیبِ شیمیاییِ" اسمز"یدن. تبدیلِ خیار به خیارشور. شوری ای در فضایِ اجتماعیِ نویسنده، در بستری که زیسته و کشیده، هر چه از رنج و دریافتنی و داشتنی است، و شوریِ اجتماع، -وایضاً خیار بودن ش- به داستان ش کشانده، کم شنیدنی ترین وادیِ فریاد. شورِ داستان، گر چه همیشه شور نباشد، -چه که اغلب تلخ- اما گریزی نیست از بودنِ نویسنده در جامعه. در با دیگران ش بودن. شوری ای که همواره مقداری طعم از دیگرها برای ت می آورد. مگر می شود توی یک شیشه خیارشور بود و تنها طعمِ تنِ یک خیار را در یک خیارشور داشت؟ یک خیارشور همیشه مشترک است در طمعِ تنِ دیگری. یک نویسنده همیشه داراست از دردها و رنج ها و داشته ها و نداشته های آدم های دور و برش که هم زیستیِ اجتماعی و فکری داشته است باهاشان.  ... و اگر نویسنده ای عاری از این مزه ها بود، لابد خاص پرور بوده است درونِ تک شیشه ای جدا از دیگر آدم ها، منهای فلفل و ترخون و سیر. داستان های ذهن پرورِ بی مصداقِ نویسنده های بی درد، جدای از دردهایِ دیگری، از این قماش است. داستان هایی که آن قدر توی شیشه هاشان می مانند که لهیده می شوند. نه تنها طعمی ندارند، بل جسدشان هم می رود قاطی باقیِ دورریختنی ها. داستان هایی که از قضا اگر کسی هم چشید، مرضِ رق رقو می گیرد. و همه اش را یک جا، از بالا، یا پایین پس می دهد، یا می میرد. این داستان ها حتی اگر حق هم باشند، وقتی در واقعیت بی جسد باشند، حیاتی نخواهند داشت.

.

.

.

و اعتراف این که تنها زیستی و تنها پنداری و تنها کِشی، چنین م کرده است: لهیده ی بی دنباله ای در عالمِ واقع.

پس فعلاً، تا خویش م را بازیابم،(که گمان نمی کنم بشود) در هم کنشیِ با جماعتی که به حق شان می جویم، داستان نخواهم نوشت. یعنی شوری اش را دیگر ندارم که بنویسم.   

به گمان م این روزها "خواب" به ترین کاری است که می توان م کرد. و مطالعه بزرگ ترین دست آویزی که می توان م داشت ... در فراموشی ... تاب ... یا چه.

این روزها خیلی حوصله ی خودم را ندارم و از آن بیش تر حوصله ی دنیا را. همین.

 

 

2 آذر 91

 

 

 

 

 

 

سجاد پورخسروانی
۰۴ آذر ۹۱ ، ۱۹:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ اضافه

دل را بگیر قدح، درست؟ پرش کن، دل ش می خواهد که پر باشد، دل ش می خواهد یکی باشد و ببیندش و تحسین ش کند و پرش کند، بعد دوست دارد آن داشته اش نوشیده شود. بعد دوباره پر شود. و همین طور... این کارِ قدح است. این عشقِ قدح است. اما قدحی که  ترک خورد ... دیگر نه تنها دوست ندارد پر شود، که حتی دوست ندارد دیده شود. حتی دوست ندارد که ترک پوشی  اش کنند به چسبی.  قدحِ ترک خورده، تنها دوست دارد که زودتر بشکند. همین.

حالا  ایمان را مظروف بگیر و قلب را ظرف. وقتی ظرف بشکند، مظروف از دست می رود.

سجاد پورخسروانی
۰۴ آذر ۹۱ ، ۱۹:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ اضافه

یک تفاوت ساده میان معماری ام روزیِ ایران و معماری گذشته ی مذهبی- سنتی مان:

ساختمان های دی روزِ گنبد دار و منظمِ متقارن اشاره به آسمان داشت. بلند بود، اما بلندیِ آن در نمایاندن و اشارت به آسمان. سرت را بالا می خواست که آسمان را ببینی، نه تنها زینتِ خاک را. اما ساختمان های ام روزه (مثلاً بانک یا هیکل های هتل نام) بلندای کافرانه ای دارند. اشاره به آسمان ندارند، نشسته اند بر جای آسمان. قواره اش را به آسمان نشان می دهد و پررویی می کند، برای همین هم هست که بدقواره ترین هاشان را "آسمان خراش" می گویند. چیزی که علم ش، انکارِ آسمان است. پس آن ساخت مان های قدیمِ مذهبی ساز را در بزرگی "رفیع" می گوییم،  و این بلندهای پایه بتونیِ چشم پوش را "دراز".

و اما وقتی  سر به بلندای بانکی برمی داریم، حقارتِ انسانِ بانک نا نشین  برامان تداعی می شود، و این حس بدی است. اما وقتی سر به رفعتِ گنبدِ فیروزه ایِ مسجدی برمی داریم، حقارتِ انسان را در برابر آسمان می بینیم، و آسمان مگر جز به "خدا" و آن "بی کران" اشاره دارد؟

 

18مهر 91   

سجاد پورخسروانی
۰۸ آبان ۹۱ ، ۲۰:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ اضافه

به گواهیِ این سایت های "درباره ی ماهی"، اسم کامل ش "سیامی فایتر" است، اهلِ تایلند. و مناسبتِ این اسم گذاری را هم پاچه گیری اش می دانند. فایترهای کوچکِ چند باله که از وقتی آدم ها به این نتیجه رسیدند که "خوش گل"ند، دیگر چشم شان را در یک تُنگِ تَنگِ شفاف، مثلِ پرده ای توری و بی خاصیت که هیچ پناهنده ای ش را پشت پناه نیست. مثلِ عریانیِ مانکنِ پشتِ ویترین، در ناپوشیِ نمایاندن لباس هایی ناپوش.

... و من یکی از این فایترها را خریده ام به 2500 تومان. حنایی رنگ، و پس "حنا" نامیده ام ش، برای پر کردنِ گوشه ی نازنده ی اتاقِ تک نفره ام. و به قولِ سهراب "چه خیالی!" ... هر گاه حنا صدای ش  می کنم، یا انگشتِ اشاره ام را می گیرم به تنگِ تنگِ پلاستیکی اش که نیمه ی بریده ی بطریِ آب معدنی است، پشت می کند به آن انگشت و انگار که می داند حایلِ عبور نیم دردهایِ یک آدم تنهاست که" کَس"تر از یک فایترِ بی کس نصیب ش نشده.

فایترها درونِ یک تُنگِ تَنگِ خودخواسته، مثلِ بلاخواهی که هستم، در چند سانتی قطریِ شفاف به دنیا می آیند؛ توی همان یک وجب جا می پلکند و فایتر فود می زنند و به گمان م می خوابند و توی همان آب هم اخی می کنند ... و اسمِ همه ی این تَنگ سر کردن را "زنده گی" می نامند ... و صبور ... و بی غر ... تمام ش می کنند. هر چه قدر هم که قطرِ زیست محیط شان قطور تر، وسعتِ تنهایی شان بیش تر. ... و با این اوصاف بر سرِ چه می جنگند، نمی دانم. ... بر سرِ قلم رو؟ بر سرِ کَس؟ بر سرِِ چه؟ ... تنهایی؟

نی دانم. هر وقت هم سلولی ای برای ش بندازی درونِ آن جایِ خفه، هم چین رگِ غیرتی می شوند و برآشفته که انگار "تعدیِ نابخشودنی ای از حریم ش"! ... از سه ماهی جداشان می کنند، والّا همه شان بر سر نامعلومی که نمی دانم هم دیگر را تلف می کنند ...

عجیب است؟ عجیب ند؟ نه؟ لا؟ ... برای من و توِ همین سبک زیست کن "لا". عجیب نیست. عجیب نیست. اصلاً برای آدمی چه عجیب است؟ چیزی در مابینِ چند دقیقه تا نیم ساعت. و مگر تو بیش تر سراغ داری اعجابِ انسانی را؟! ... عجیب نیست. چون عجب تر سیاقِ بودنِ من و توست که به اختیار زنده گیِ حصارمندِ بی کس را به اسمِ "حریم" برمی گزینیم. چرا باید برای من و تو عجیب باشد؟ هان؟ چرا باید لجن  زیستِ یک موجودِ فسقلی برای مان عجیب بیاید "که توی یک تُنگ تَنگ به دنیا می آیند، توی همان یک ریزه جا سر می کنند، می خورند، دفع می کنند، می پلکند، ... و در آخر هم می میرند؟! ... چرا؟ ... چون خودآزاریِ مزمن را تنها مرضِ انسانی انگاشته ایم؟ ... هان؟ چرا باید این چیزها اصلاً عجیب باشد؟!

***

دی شب توی یک هم چون تُنگ تَنگِ تن نام، خانه نام، شهر نام، دنیا نام ... رفتم توی 22 ساله گی ...

و چه عادی ...

و چه بی ثمر ...

و چه بی پرس ش، بی تعجب ... .    

سجاد پورخسروانی
۰۷ آبان ۹۱ ، ۰۱:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ اضافه