روزنگاره ها :: .: از همین خاک :.
.: از همین خاک :.

از همین خاک می نویسم. همین.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۸۳ مطلب با موضوع «روزنگاره ها» ثبت شده است


[دسته بندی: روزنگاره]




خیلی از چیزهایی را که به عنوان ویژه گی های "عشق" ذکر کرده اند، اساساً باید از ویژه گی های "عادت" گرفت. آدم ها به هم عادت می کنند، در این هیچ تقدسی وجود ندارد. مسئله فقط این جاست که دو تا آدم می توانند هم دیگر را تحمل کنند. خودخواهیِ تک نفره، از دایره ی مفرد به بیضیِ(!) مثنی درمی آید؛ همین. هیچ عشقی در کار نیست. اکثر آدم ها با چیزی که دارند سر می کنند، این عادت است. نباید با تعارف هایی مثلِ "عشق" اشتباه ش گرفت. کنار هم قرار گرفتن دو تا آدم، یک احتمال است که با مشتی حساب و کتاب برای تخمینِ "عادت"پذیریِ دو نفر با هم صورت می پذیرد. به طور معمول پسر هم سایه ی ما هیچ وقت عاشق دختر هم سایه ی یک بابایی توی نروژ نمی شود. پسر هم سایه ی ما عاشقِ دختر هم سایه ی ما می شود؛ و پسر آن بابای نروژی هم عاشق دختر هم سایه ی نروژی خودش. ایده آلی وجود ندارد. تلاشی برای رسیدن به عشق وجود ندارد. عزیزم! تو این جایی، چون اتفاق و تخمین تو را به این جا کشانده، و بعد هم به هم عادت کرده ایم؛ والا من هیچ وقت دنبالِ تو نگشتم. توی یک دانش گاه یا محله یا محلِ کار هر روز تو را می دیدم، من ریش می گذاشتم، تو چادر می پوشیدی، من نماز ظهر را به همان نمازخانه ای می رفتم که تو می رفتی و برحسبِ اتفاق، پدرِ من، پدرِ تو را می شناخت ... و این شد که حالا من و تو زیرِ یک سقف یم. این هیچ ربطی به عشق ندارد. عشق نه ازلی است، که از طرفِ آسمان و اهالی ش برای من و تو مقرر شده باشد و نه حتمی است که من و تو را "منحصراً" به نام هم زده باشد. من وتو این جاییم، فقط همین را می دانیم، و این را که می توانستیم این جا نباشیم. اسم تو می توانست توی سجل من، اسمِ خواهرت، یا آن دخترخاله ات یا آن یکی رفیق ت باشد. فقط باید سلسله ی اتفاق را درست می چید. و من و تو تا الآن داریم با هم زنده گی می کنیم چون به هم "عادت" کرده ایم، و "عادت پذیری"مان در نسبتِ هم احتمالاً یک چیزی بزرگ تر از کسرِ شش دهم بوده.

و این حتی در نسبتِ شخص هم صادق است. آدم هیچ وقت نمی تواند عاشق خودش باشد، چون آدم هیچ وقت ثابت نیست. یک زمانی، من، با یک سری مزخرفات ارزشی حال می کردم، حالا نمی کنم. آن زمان از خودم خوش م می آمد و حالا هم از خودم خوش م می آید. الآن ابدا حسرتِ گذشته را نمی خورم و فکر نمی کنم که باید منِ گذشته را دوست داشته باشم و گذشته هم احتمالاً همین نظر را در رابطه با منِ حال دارد. ... چیزی به نامِ عشق وجود ندارد. "اصراری" که دو نفر را فقط و فقط برای هم فرض گرفته باشد و تلاشی آن چنان سخت که دو نفر برای رسیدن به هم متحمل شده باشند ... یک شوخی است؛ یک تحمیقِ فرهنگی. این با هم بودنِ "من" و "تو" -ای هم سر، ای رفیق، ای هم خانه، ای خویش، ای هم جبهه ای، و ای هم کیش،- همه اش عادت است. همین قدر که هست، همین قدر هم می توانست نباشد. همین.   

سجاد پورخسروانی
۲۵ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ اضافه

[دسته بندی: روزنگاره]




ما یک جلسه ای داشتیم تا همین چند وقت پیش به نامِ "شبِ کتاب". شش هفت تا آدمِ تودار و تنها که عمرشان را با کتاب تلف کرده بودند، می نشستند دورِ هم و از شبِ پنج شنبه شان، که برای آدم های سالم مزایایِ زیادی دارد، می زدند به برگزاریِ این جلسه. هر کس یک کتاب می آورد و معرفی می کرد. بعضی وقت ها هم یک کتاب را مشترکاً همه می آوردیم و بحث می کردیم سرش. بعضی وقت ها هم فقط دو سه نفرمان کتاب می آوردند و بقیه یا گوش می دادند یا یک جوری خودشان را به بحث می چسباندند. هر کدام مان دلایلِ خودمان را برای آمدن داشتیم،  ولی نقطه مشترک همه ی ما به نظرم همین بود که آدم های تنهایی بودیم و نیاز به رفیق داشتیم. با این حساب، این نقاطِ ضعف ما بود که ما را دورِ هم جمع آورده بود. ما به جلسه نیاز داشتیم، چون به "هم" نیاز داشتیم. به یک مشت گوشِ مفت که وقتی داریم در موردِ کتاب حرف می زنیم هومان نکنند. به این نیاز داشتیم که تنهایی مان را یک جایی بالا بیاوریم. به این نیاز داشتیم که آن نداشتن هامان را توی زنده گی، یک جایی فراموش کنیم و هنوز فکر کنیم که اشتباه نمی کرده ایم و عمرمان را با کتاب حرام نکرده ایم. نیاز داشتیم به دفعِ روزهای کارمندی، که هیچ ربطی به نوشته های توی کتاب ندارند، یا هضمِ کلاس های بی بخارِ دانش گاهی که شبیهِ لحظه ی احتضارِ یک آدم، پر سروصدا ولی بی فایده  است. نیاز داشتیم به این که پست های تمام هفته را، سرگرمِ آماده کردنِ ذهنی یک "معرفی نامه" برای  کتاب باشیم، تا نبض مان از شدت بی خودیِ خدمتِ سربازی نایستد. نیاز داشتیم که هنوز حس کنیم دانش جوییم، که هنوز می شود سبک سرانه ادایِ اعضایِ یک "تیم تحقیقاتی" را دربیاوریم.  نیاز داشتیم به تأییدِ هم. حتی آن شب هایی که بحث بالا می گرفت و ادایِ دو جبهه ی "روشن فکر" و "بنیادگرا" را درمی آوردیم، نیاز داشتیم به تکذیبِ هم. نیاز داشتیم به این که وقتی زن مان یا خانه واده مان می پرسند "کجا؟"، وقتی آدم های بی ربط، به عنوانِ مهمان  نشسته اند توی خانه مان و مزخرفاتِ بی ربط شان را با ما به اشتراک می گذارند، بگوییم که "ببخشید، من جلسه دارم، باید برم". نیاز داشتیم که یک شب را توی هفته، به عنوانِ انگیزشِ سرکردنِ تمام هفته داشته باشیم. همین. اما هفته پیش، چندی از همین آقایانِ به شدتِ نیازمند، به این نتیجه رسیدند که ما نیازهای دیگری داشته ایم: مثلِ "تاریخ سازی" یا "در عرصه ی کتاب خوانی نتیجه مند بودن" یا "خروجی داشتن" ... همین خزعبلاتی را که می شود مفادِ مرام نامه ی هر تشکلی نوشت و بعد به عنوان بسیج یا انجمن اسلامی دانش جویان یا هر کوفتِ دیگری باهاش ول معطل بود. و این تصمیم شد که "بنابر پاسخ گو نبودنِ جلسه به این نیازها، جلسه ملغی می گردد". بعد از صد و خردی جلسه. همین. ... ما مرض داریم. نیاز نداریم.

سجاد پورخسروانی
۱۵ بهمن ۹۳ ، ۰۴:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲ اضافه

[دسته بندی: روزنگاره]




فکر کرده ای که چه؟ که گالیله کره ای بودنِ زمین را کشف کرد؟ که پنی سیلین خلقِ همان یارویی است که می گویند؟ که همه ی علوم و همه ی فرضیه های اثبات شده، همه ی فهم کنونیِ آدم از عالم، درست مالِ همان آدم هایی است که اسم شان را روی شان گذاشته اند؟ خیر، به نظرم فهمِ گرد بودن زمین مالِ آن گاگولی است که دفعه ی اول به این مسئله "فکر کرد" و گفت "زمین صاف است". هیچ کس پیش از او این غلط را نکرده بود. هیچ کس پیش از او به این مسئله اصلاً فکر نکرده بود. "فکر کردن" بنایِ هر "درست"ی است. چه طور می شود بدون این که از "تاریخِ انگول کردنِ موی صورت" توسطِ آن احمقِ احتمالیِ اولیه گذشت، به اختراعِ ژیلت و خمیر اصلاح رسید؟ باور کنید کلی آدم توی این راه لُپ شان را از دست داده اند! اصلاً من اگر جایِ آن ها بودم با آتش شروع می کردم! یا با سرانگشت کلکِ یکی یکیِ موها را می کندم. فکر می کنید دست گاه اپیلیدیِ خانم ها از کجا آمده؟ تاریخِ فهم، تاریخ "تفکر" است. مهم نیست این تفکر به چه جواب های احمقانه ای منجر شود. "اشتباه" مهم نیست، این که یک نفر به خودش جرأت دهد و درباره ی مسئله ای فکر کند مهم است. آدم باید غلط کند. من غلط می کنم. تو هم غلط کن. چرا این قدر جَری می شویم؟ غلط کردن اگر هیچ حسنی نداشته باشد، همین بس که "راه تفکر" را برای "جواب" باز می کند. تا سؤالی نباشد، جوابی نخواهد بود؛ و البته که همیشه "جواب"ها درست نخواهند بود. پس بس کنید، یقه ی این بی چاره ای که حداقل تخمِ فکر کردن به این مسئله را داشته ول کنید، و بگذارید غلط ش را بکند. همین. 

سجاد پورخسروانی
۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱ اضافه

[دسته بندی: روزنگاره]




سمع ک گرفتم. بعدِ نه سال از تجویزش. این سال ها هر جوری که بود با لب خوانی و جواب های شانسی سر کردم. سرِ همه ی کلاس ها، ردیفِ جلو، چهره به چهره ی استاد نشستم. روزِ دفاع یادم هست، برخلافِ سیاقِ این جور جلسه ها که دانش جوها با فاصله ی محسوسی از اساتید می ایستادند، در یک قدمیِ صندلی استادها ایستادم که تعبیرِ به اعتماد به نفس شد و چه می دانم حاضر جوابی. بعدِ من، همه ی بچه ها در همان فاصله ایستادند. روزی که رفته بودم جلسه ی نقد داستان م توی همایشی در شیراز، حسابی کنفت شدم؛ یارو می پرسید چند روز طول کشید که داستان را بنویسی، من جواب می دادم بیست و چهار سال م هست. می گفت "نه، چند روز طول کشید کار رو بنویسی؟" و من می گفتم "آهان! چهارساله که به طورِ جدی می نویسم". واکنشِ بقیه بماند، من هم بودم می خندیدم. کلاسِ زبان را نیمه  ول کردم؛ بابتِ شنیدن توی همین فارسی ش هم مانده بودم، چه برسد به عرضهِ سمعِ دری وری های انگلیسی. توی هیچ ورزشی خوب نبودم؛ آخر هم بابتِ همین آمدم سراغِ ورزشِ تک نفره ی بدن سازی، یا شنا. بگذریم از این که همه ی این سال ها بچه های آن اتاقِ یازده نفره ی ترمِ دو، فکر می کردند که من به چون خیلی معنوی هستم منزوی هستم. یا چه می دانم آن موقع هایی که دارند صدای م می کنند و من جواب شان را نمی دهم بابتِ این است که غرقِ مطالعه ام یا تفکر! سرِ جلسه ی شبِ کتاب، سرم را می انداختم پایین و می گذاشتم وزوزِ آقایان در معرفیِ کتاب شان تمام شود تا نوبت به ما رسد. ترکِ فامیل کرده بودم این سال ها. چون بیش تر از این که حوصله ی جواب دادن به سؤال هایِ از سرِ بی کاری شان را نداشته باشم، گوش ش را نداشتم. نوشِ شنیدنِ نیشِ آن دخترعمو یا پسرداییِ گرام را نداشتم. حاضر جواب نبودم، نیستم؛ بد یا خوب بابت چیزی دیگر بود، نه آن که دوستان گمان برشان داشته بود. و الآن هم اعتراف می کنم، این که همه ی این سال ها، همه ی این نه سال، و سال های پیش از آن آدم تودار و تنها و ترسویی بودم. و نه سال عادت کردن به این چیزها، دیگر چیزی نیست که با قوه ی سمع ک از بین برود. عادت کرده ام که وقتی اهلِ خانه نشسته اند دورِ هم و در موردِ چیزی حرف می زنند، سعیِ به جا به شنیدن شان نکنم، چون بعدِ همه ی این نتوانستن ها دست م آمده که ندانستن هم چین هم چیزِ بدی نیست، یا غریبی. همه ی آن ها می دانستند که من نمی توانم درست بشنوم و خب اگر می خواستند حرف شان را بشنوم لابد بلند می گفتند. چیزی که این بین بیش از همه اذیت م می کرد خودخواهیِ آدم هایی بود که وقتیِ سرِ این گذشت را نداشتند -که کمی بلندتر حرف بزنند-، می گفتند: "چرا سمع ک نمی گیری؟". شما چرا بلندتر حرف نمی زنید. قیمت سمع ک به طورِ متوسط از یک میلیون تومان شروع می شود تا شش میلیون، بلند حرف زدن اما مگر چه قدر هزینه می برد؟

به هر حال، با همه ی این خاطره های رفته و بی تفاوت که بی تفاوتیِ این روزهای م را به شان بده کارم، یک سؤال وجود دارد: "چرا حالا بعدِ این همه سال؟" به خاطرِ این که وضعیتِ گوش م بدتر شده؟ به خاطرِ این که سعی دارم از یقه ی عزلت م سرم را بالاتر بگیرم؟ برای این که می خواهم بروم سر کار و پس برای بهبودِ کیفتِ کاری به این چیزِ پلاستیکیِ پوستی رنگ نیاز دارم؟ ... یا چه؟ چه چیزی عوض شده؟

نه. راست ش هنوز هم خیال دارم که همان عوضیِ گَنده دماغِ کم معاشرت باشم. مثلِ سابق روابط م را در حدِ تعاریفِ کاری حفظ می کنم و هنوز قرار از همان باشم که بودم. دکتری که مرا بعدِ این نه سال به جا آورد این را پرسید. صدای ش را جوری که در محدوده ی شنواییِ من باشد و درعینِ حال تداعی گر نوعی یواش حرف زدن هم ، پرسید: "چه چیزی عوض شده؟ چرا حالا بله، و قبلاً نه؟ چرا پیش تر از سمع ک بدت می آمد و حالا نه. چرا همه ی این سال ها به خودت سختی دادی و حالا خیلی بی خیال و بی تفاوت نشسته ای این جا و داری مدلِ سمع ک ت را انتخاب می کنی؟". با این که صدایِ خیلی ها را یادم نمی رود-صدایِ پدرم را با آن حوصله ی دوزاری، صدایِ آن رفیقِ شمالی م را که توی تبریز با هم بودیم، صدایِ دخترعمویی که با خنده ی ریز این حرف را زد، صدایِ پسرعموی م را با خنده ی بم، صدایِ شوهرخواهرم با لحنِ دل سوزانه، صدای مادرم با عمقِ مؤمنانه، ... صدایِ کلی کلی آدم که توی این نه سال آمدند و بخشی از بودن م را هم راه شدند و بعد هم رفتند پی کارشان- که گفتند: "مگه کری؟"، تنها جوابی که به این سؤال دارم، این است:

  • دیگر برای م مهم نیست. همین.

         

سجاد پورخسروانی
۰۶ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۵۱ موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲ اضافه

[دسته بندی: روزنگاره]




رابطه ها برای من هم نسبی و سببی ند، منتها رابطه های نسبی برای من آن هایی هستند که من در تقریرشان سهمی نداشته ام. رابطه هایی که خیلی "عمد"ی نیستند؛ مثلِ تقریرِ تو از قرارهای زیرشکمی. یا مثلاً ورودت به یک مدرسه ی دولتی و رفتن ت زیرِ دستِ مدیر آن مجموعه. یا برداشتن یک درسِ عمومیِ دو واحدی و هم کلاس شدن با جماعتی که جز همان کلاس با هم توافقی ندارند. یا بعدها هم کار شدن با عده ای بر سرِ توافقی به نامِ حقوق؛ همه ی این ها شبیهِ هم است. تو همان قدر که برای "بچه ی ننه بابا ی ت شدن" زحمت کشیده ای، برای رفتن زیرِ دستِ فلان مدیر هم. پدر و مادرِ تو یک بچه ای می خواستند-حالا هم چین اصراری هم نبود که آن بچه تو باشی-، و حالا تو شده ای آن بچه. در نسبتِ نسبی هیچ فرقی بین پدر و مادر با فلان فامیلِ درجه چندم یا یک آدمِ ناخواسته ی دیگر توی زنده گی ات وجود ندارد. نمی گویم که ارزِ این ها یکی است، اما فرقِ چندانی هم وجود ندارد. ارادتِ تو می تواند آنی نسبتِ به این نسب ها شکسته شود. مثالِ محسوس ش هم زیاد. من تا یک مدت پیش یک زن عمویی داشتم که دیگر حالا ندارم؛ حالا یک زن عمویِ دیگر دارم. یعنی همه ی آن لب خندها و جک های زورکی که توی آمد و شد فامیلی با طرف مبادله می کردیم الآن کوفت هم حساب نمی شود. خودِ یارو هم دیگر کوفت حساب نمی شود. و تازه این رابطه زمانی روشن تر می شود که مثلاً من جایِ دختر یا پسرِ آن زن باشم؛ این طوری می شود: من تا دی روز یک مادر داشتم، و حالا ندارم. و از الآن به بعدی که بابا ازدواج کرد، یکی دیگر دارم. به همین راحتی.1   

اما در رابطه ی سببی این مسئله فرق می کند. رابطه ی سببی یعنی رابطه ای که تو "عزم"ی و "سهم"ی در به وجود آوردن ش داشته ای. برای دوست شدن با یک نفر تلاش کرده ای. عزم ریخته ای که بروی سر کلاسِ فلان استاد. رفیق بودن و شاگرد بودن یک رابطه ی سببی است. آدم ها به "عمد" مسبب یک رابطه اند. هر دو نفرشان برای به وجود آمدن این رابطه کاری کرده اند. که اگر نه همین هم می شد نسبی. "پدر و مادر بودن" هم بیش از این که نسبی باشد "سببی" است. پدر و مادر باید برای پدر و مادر بودن زحمت بکشند. فرزند هم همین طور. بله، می شود یک نفر پدرِ یک نره خری باشد، اما آن یارو پسرِ این-من حیثِ سببی- محسوب نشود.

 سبب یعنی تلاشِ یک نفر برای داشتنِ نسبتی با یک نفر دیگر. نسبت چیزی است که آدم برای آن زحمت کشیده است؛ نسبتِ بدونِ تلاش نسبت نیست، فقط نسب است. به خاطرِ همین هم رابطه های سببی بیش تر از رابطه های نسبیِ برای من ارزش دارد. عنوان ش هر چه می خواهد باشد، من به دوستیِ چهارساله ام با فلان هم کلاسیِ لُرم بیش تر از فلان عمویِ مفنگی که ختمِ رابطه اش با من یک "نام خانه واده گی" است احترام می گذارم. همین.          

 

--------------------

  1. البته من رابطه های سببیِ ناموفق را انکار نمی کنم. یک زنی با یک مردی یک رابطه ی زن و شوهریِ سببی ایجاد می کنند. این رابطه ممکن است منفی شود، ولی هنوز سببی است. من با این مشکلی ندارم. حرف م سرِ این است که بعضی رابطه ها، حتی همین زن و شوهری گاهی فقط نسبی ند. زن هیچ ربطی به مرد ندارد. و هیچ تلاشی هم برای باربطی نمی کند. هیچ تلاشی هم برای بی ربطی نمی کند. و این دو تا مثلِ گل و بلبل تا آخر عمرشان در پایین تنه ی هم و امورات زناشویی و قوتی دارایِ یک نسبتِ نَسَبی می مانند، همین.
سجاد پورخسروانی
۰۵ دی ۹۳ ، ۰۱:۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ اضافه